.

.

.

.

غزل قدمائی

رم کردی ای غزال و فغانم به درد خاست

واپس نگر که از دل زارم چه گرد خاست

گفتی فروغ مرتعشی بود از حیات

کز واپسین زبانه ء این شمع سرد خاست

چشم گره گشائیم از بخت خفته نیست

زیرا که هرچه خاست ازین خوابگرد خاست

کس چون دلم به حضرت تیغت نیافت راه

در این خطر اگرچه که بسیار مرد خاست

پروای سر مکن چو نشینی به نرد عشق

نتوان سلامت از سر این گونه نرد خاست

جز وادی جنون متصور نمی شود

فرجام آنکه با دل خود در نبرد خاست

راثی چه جای شکوه ز بیداد چشم او

این فتنه ایست کز فلک لاجورد خاست!

 

اسفند 75

ادامه مطلب ...

محک نقد

فاتحه بر شعر خوان اگر که ملاکش
هست همین نثرهای خام عمودی
معنی و زیبائیی در آن نتوان یافت
تا چه رسد اتفاق و کشف و شهودی
گشته چو قیفی ادب،که راه خروجش
هیچ ندارد تناسبی به ورودی
با بزک و با گریم عرضه نمایند
غوک و وزغ را به جای ماهی دودی
قدر علفهای هرز نیز نباشد
لااقل از آن حصول یافته کودی
حرمت شاعر شکسته از متشاعر
کاش که نقاد صم و بکم نبودی
کاش که جرثومه های بی هنری را
با محک نقد شرمسار نمودی


28فروردین1390

ادامه مطلب ...

سه گانی های ۵

1

به چشم من ایام

هزار بار اگر نو شود همان کهنه ست

که گفته قصه بی اعتباریش خیام

2

از پله چهل که فرا رفتی

هرگز غمت مباد که افتادی از نفس

زیرا ازین به بعد سرازیری است و بس


3

عقربه های شتابناک چه دانند

زیج نشینان پیری -این حرکت را-

دشمن بی انعطاف عمر بخوانند


4


برفی که بر آئینه ء تو بارید

گویای وداع تو از جوانی ست

آغاز زمستان زندگانیست


5 فروردین 90

ادامه مطلب ...

امید

شور و نشاط عید و شتاب دقیقه ها

حسی ست مثل حسّ تهی گشتن از درون

حسّی چنان سقوط که هر لحظه،

در بهتِ ساعتِ شنیِ ذهنم

طوفانی از تلاطم و وحشت روان کند:

....این برگها که کَنده شد از تقویم

شیرازهء حیات مرا پاره پاره کرد،

این اضطراب را

آیا توان به یاری صحّاف ،چاره کرد؟


می گویدم امید:

               که این سبزه را ببین

هرچند ازو مضایقه شد مادر زمین،

رویایِ سبز گشتنش از سر نرفته است،

می آورد جوانه درین ظرف آهنین!

18 اسفند 88


*با پوزش از تکراری بودن این پست

ادامه مطلب ...

نامرادی

مبین خاموش ماندن را دلیلی بر رضای من

همین خاموشی ام گویاست از خشم رسای من

اگر زنجیر عصیان را به روح من نمی بستند

نمی دیدی بجز پرخاش عصیان در ورای من

شبی با من بمان ای ماندنت معنای آرامش

که گیرد رنگ اطمینان و ایمان خوابهای من

هزاران بار افتادم ولی از پای ننشستم

که امّید رسیدن بود تنها اتّکای من

اگر دستم رسد روزی که گیرد دستهایت را

به گرمی می کند آگاهت از ناگفته های من

چو تاج خار می بخشند عیسا را در این دیوان

کجا خواهند کرد این بی تمیزان اعتنای من

زلال خاطر من تیره شد از سنگ نامردی

دریغا آن صفای من دریغا آن صفای من

حریفان سنگ انکارند و چشم و گوششان مسدود

بغیر از نامرادی نیست پژواک صدای من

ادامه مطلب ...