1
تا کجا که چشم کار می کند
صبح بی آفتاب و سرعت و شتاب
با زمینیان چه کرده است اضطراب؟
۲
زیاد دیده همین جلوه ی موقت را
شب کسالت بار
که سلب می کند از آذرخش فرصت را!
۳
گرچه جلوه اش منوط بر وزیدنیست
بی صدا به خویش جلب می کند نگاه را
بادبادکی که دیدنیست
۴
با دلهره چشم وا کند از خواب
آن ماهی کنج حوض
تا گربه مگر نگیردش از آب
در خود پناه داده کدامین هراس را؟
این رنگهای لرزان
-پروردگان عاطفهء ابر و آفتاب-
در باد
در باد نه، در آتش پائیز
انگار هرکدام همین چند روز پیش
زیباترین نشانهء انکار مرگ بود
تسکین باغ را
بر لب کدام تسلیت آرم
وقتی که ذوق دلزده از ناتوانیم
مرغ مهاجری شد و در واپسین نگاه
اشک وداع ریخت
آذر 73
اصلاح آذر 89
ادامه مطلب ...شب زلف ترا نازم ، که از شب تیره تر باشد
خوش آن ظلمت که جای مه رخ تو جلوه گر باشد
همه شب زورق طبعم فرازد بادبان شوق
چه داند شطّ گیسویت کمین گاه خطر باشد
بنه سودای صید آن غزال خوش خرام از سر
که خود صیاد هوش مردم صاحب نظر باشد
خدا را ای طبیب امشب مرا با حال خود بگذار
که درد عشق از درمان مرا دلخواه تر باشد
نگاهت با نوازشهای ناز آمیز می گوید
هنوزش گوشه چشمی با من خونین جگر باشد
جدا از یاد تسکین بخش تو روح ملول من
به صحرای جنون چون گردبادی دربدر باشد
سخن از عشق گفتن کلک شیرین سلک می خواهد
نه هر نائی که می روید درونش پر شکر باشد
چه سیمرغان که ره در آسمان عشق گم کردند
ترا راثی در این وادی چه جای بال و پر باشد
هرگز نمی تواند
از خاک بر جهد
گیرم هزار بال بگیرد به عاریت
هرگز نمی تواند
بیهوده آبروی پرش را دهد به باد
این مرغک ترانه به مزدی که سینه اش
با رخوت هوای قفس دارد اعتیاد