.

.

.

.

حذر

چنین که پرده ء پرهیز می درد چشمت

به هیچ فتنه شباهت نمی برد چشمت

هلاک این همه را دید و بس نکرد هنوز

کجا به حال کسی رحم آورد چشمت

ز عافیت طلبان تا مرا تمیز دهد

چه دامها که به راهم نگسترد چشمت

و رستخیز سراسیمه اتفاق افتد

یکی به حال قتیلش چو بنگرد چشمت

قیاس کار گرفتم ز خیل خون جگران

که سیل خون مرا هیچ نشمرد چشمت

بنفشه وار لوای عزا بر افرازم

خیال قتل مرا گر نپرورد چشمت

حذر چگونه توان کرد از نظر بر تو

چنین که پرده ء پرهیز می درد چشمت

ادامه مطلب ...

قصیده


ویرانه ایست مانده به فرسایش زمان*

محروم از توجه این نسل سر گران

جز عنکبوت زاویه اش را نجُسته کس

جز گربه بر نیاورد آنجا به شب فغان

رغبت نمی کند کسی انجا قدم نهد

حتی برای یافتن توپ کودکان!

تنها به رفع حاجت و دفع زباله است

گیرم اگر که کج بشود راه ِ کس به آن

آگاه اگر شوند از آن،برج ساز ها

نادیده طول و عرض،بسازند آپارتمان!

با بولدوزر برند به آن حمله ناگهان

مصداق امر کن فیکون است کارشان

آنگاه با تدارک سیمان و میل گرد

ریزند اساس مجتمعی خرد یا کلان

آن خانه های نُقلی کوچکتر از قفس

کز تنگی فضاش ،تنفس نمی توان!

هر وقت از مقابل ویرانه بگذرم

یاد آرم از خرابی فرهنگ این زمان....

ویرانه گشته است بنائی که بوده است

هر چوب آن حکایت و هر خشت داستان

آن را گماردند به تولیّت ادب

کز بستن جلیقه ء خود هست ناتوان

افتاده بر ترانه به مزدان ،زمام کار

بسته ست غم گلوی هزاران نغمه خوان

هر کس که کاسه لیس تر آمد عزیز شد،

حیض الرجال گشت در این پیشه پلکان1

ادامه مطلب ...

این ندانستن

آن سوی این دشت ِ وحشت ،گرگ و میش

از یک آبشخور بنوشند آب ِ خویش

خواب نیلوفر نیآ شوبد نسیم

بر نخیزد با تکانی موج بیم

نیست هر شاخی کمین گاه پلنگ

پشت هر سنگی نمی بینی تفنگ


آن سوی این دشت وحشت،ای دریغ

کس نمی داند کجا یابد طریق

این ندانستن به پای جستجو

کرده بی رحمانه خنجرها فرو


حال ما چون حال محکومان دار

بی ثبات ست از دوار انتظار

با شمارشهای معکوس این دوار

می برد ما را در آخر پای ِ دار


نه برای صبر و تمکین انعطاف

نه به رفتن همتی خارا شکاف

"مرگ یک بارست شیون نیز هم"

از چنین برزخ رهیدن نیز هم

نشکنی تا هیبت تشویش را

ناظری هر لحظه مرگ خویش را

دوم تیرماه 88

ادامه مطلب ...

درنگ

رد پای مانده بر جاده

چون خطی هر چند ناخوانا

با شتاب من ،سخن ها داشت:

-با درنگی می توان این راه را سنجید،

هر نشیب و هر فرازش را

صحنه ای پنداشت از دیروز یا فردا

کودکی را دید

گرم چندان از تب بازی که سرمای زمستان را نمی فهمد

و جوانی که تجسم می کند اصلاح دنیا را

از ورای عینکی از آرمانهایش!

پیر مردی دید،

که فقط با جست و خیز کودکان پارک

می تواند خویشتن را زنده انگارد!


با درنگی می توان فهمید

تا چه مایه کفش فرسودیم

و در این دلگیری ِ تکرار

جز به دور خود نپیمودیم!

دوم خرداد 89

ادامه مطلب ...

بودن یا نبودن

رفتیّ و بی تو بغض سنگین در گلو ماند

دل در سکوت سرد بیزاری فرو ماند

رفتیّ و از این گوشه ء عزلت گرفته

آواره ای در کوچه های جستجو ماند

بعد از تو این تنهائی ویران کننده

آئینه ء دقّی شد و در پیش رو ماند

آری،هزار و یکشب بی روح اندوه

با داغ ِ مرگ ِ شهر زاد قصه گو ماند!

با رفتنت ای نو بهار سبز موعود

از باغ تنها قصه ء سنگ و سبو ماند

هر لحظه با برق تبر افتاد سروی

تصویری از تشویش در چشمان جو ماند

بعد از تو بودن یا نبودن تحفه ای نیست

وقتی که از عمرم حریق آرزو ماند!

مهاباد-دی ماه 75

ادامه مطلب ...