بیشتر افراد هم سن و سال من که در فضای
ادبی فرهنگی تبریز در سنوات 70 نشو و نما یافتند خواه نا خواه هر وقت که می خواهند
یادی از گذشته کنند فضای قهوه خانه های سنتی در ذهنشان تجسم می شود . یعنی جائی که
می توانستند دور از مزاحمت و اذیت نا اهلان چند ساعتی را با هم دردان سر
کنند و نوشته هایشان را حک و اصلاح کنند .قهوه خانه سوای اینکه فضای بی در و
پیکر و گل و گشادی بود که امکان مراجعه هر فردی از قشر فرو مایه و احیانا
بزه کار هم داشت برای هنر مندان رشته های گوناگون در غیاب وجود مراکز و خانه های
فرهنگی حکم پاتوق یافته بود و در این بین کسانی بودند که حکم طفیلی در مورد آنان
صادق بود یعنی برغم اینکه از هر گونه ذوق و سواد و استعداد و حتی ادب عاری بودند و
به درد هیچ کاری جز علافی و نمامی نمی خوردند سعی کرده بودند با نزدیک شدن به محفل
های هنرمندان برای خود شخصیتی پیدا کنند و متاسفانه منشا بیشتر تصادم ها و اصطکاک
ها بین شعرا سخن چینی این طفیلی ها بود.
قهوه خانه نشینی یک تاثیر منفی بدی نیز بر جامعه شعرا گذاشته بود و آن اینکه شعرای کمی پیش کسوت تر با دیدن رابطه لوطیها و نوچه ها سعی کرده بودند قرینه ای از آن را در مورد خود ایجاد کنند و بساط مراد و مرید بازی راه بیندازند که دو ایراد عمده داشت.نخست اینکه خود فرد به اصطلاح مرشد دیگر خودش را ختم شعر و فضل و ادب می انگاشت و بعدها اگر کتابی بدست می گرفت صرفا برای غلط گرفتن بود نه استفاده!
از طرف دیگر مثل تحت تاثیر فرهنگ ساری و جاری طبقات فرودست بسیار کمتر از آنچه که فرا گرفته بود به مریدان یاد می داد که بعدا در برابرش به عنوان رقیب قد علم نکنند.
جمعه ها که ادارات و مغازه ها تعطیل بود در قهوه خانه غوغائی بر پا می شد که بیا و ببین.در ازدحام دود و بخار سنگین سر و صدا و همهمه شعرا که می خواستند شعرهای جدیدشان را برای هم بخوانند و تهاترا به به بگویند و چه چه تحویل بگیرند امکان شنیدن حرفهای دوستان گاها اصلا وجود نداشت.
با همه این معایبی که زندگی قهوه نشینی داشت محاسنی هم داشت که یکی از آن آشنا شدن با بسیاری از افراد خیرخواه و متفکر بود.
یکی از آنها مرحوم محمد فرید بود.مردی خیر و فروتن که در وهله اول با دیدن تیپ ساده و حرف زدن های معمولی نمی توانستی حدس بزنی که کسی که الآن پیش تو نشسته و داری با او یکی بدو می کنی کسی ست که به 4 زبان آلمانی، انگلیسی ، فرانسه و روسی مسلط است و 15 سال در آلمان سر کارگر و مدیر تولید بوده است و دو کتاب تالیف کرده و مقالات فراوانی در زمینه زبان و ادبیات و داستان نویسی نوشته است.
آدم واقع بین و منصفی که اعتقاد داشت شعر کلاسیک به ین دلیل تا به امروز مورد اقبال عام واقع شده که سرایندگان این آثار هر کدام یک حکیم محسوب می شدند و با چند رشته از علوم اشنائی داشتند و بدلیل داشتن پشتوانه فکری قوی آنچه نوشته اند حکمت بوده نه لفاظی و قافیه کردن خیار با چناز و نیاز با پیاز.
هروقت در قهوه خانه با او برخورد می کردی می دیدی تازه ترین نوشته اش را که در روزنامه های تبریز چاپ شده است برایت می خواند.داستانهائی کوتاه و گاه نا تمام که گاه حرصت می گرفت و سعی می کردی بپرسی که خب آخرش چی؟
بعدها مشخص شد که این خود یک سبک است سبک مینی مالیستی و داستانک نویسی که ایشان بدلیل دسترسی مستقیم به منابع خارجی نا خودآگاه با ان آشنا شده بود.
جناب فرید هر وقت کیفش کوک بود از خاطرات اقامتش در المان می گفت که چطور کارگران آلمانی از زیر کار در می رفتند و به بهانه دستشوئی به توالت می رفتند و چشمی در را باز می گذاشتند و در دستشوئی روز نامه می خواندند و وقتی سر و کله سر کار گر پیدا می شد سریعا به سرکارشان بر می گشتند.
همین می شد که وقتی کارگران مهاجر ترک و ایرانی ابقا می شدند و کارگران آلمانی اخراج می شدند اخراج شدگان موهایشان را آلمانی می زدند و نئو نازیست می شدند.
گاها که رفتارهای متفرعنانه و گاه مضحک شاعرانی را می دیدم که برای خود دوره ای تشکیل دادند تعجب می کردم که اگر نیمی از سواد و فضل جناب فرید در آنها بود بولله خدا را هم بنده نبودند.
دریغا که این رویه باطل هم چنان در نسل های بعدی ادامه یافته و بزرگترین ایراد و آفت جامعه ادبی تبریز شده است.ای بسا استعداد ها که تا می خواهند جلوه ای کنند و خودی نشان دهند در حلقه طفیلی ها و بی هنران مجیز گو محاصره می شوند و متوهم می شوند که انگار صاحب کراماتی هم هستند و این ابتدای سراشیبی تکرار است و بیهودگی.
محمد فرید در طول عمر کوتاه خویش بد کسی را نخواست و هیچ کس جز خوبی و خیرخواهی از او ندید.به قول استاد رضا همراز ایشان هم در زندگی و هم در دوستی بی ریا و صاف و صادق بود.یادش گرامی باد
بر خلاف تاریخ ظهور و توسعه مکتب رومانتیسم در اروپا که مساوی با به هم ریختن ماهیت و تهدید موجودیت مکتب کلایسیسم بود و از آن رو چالشها و تعارضات جدی را در در محافل غرب بر انگیخته بود تکوین و ظهور این مکتب در ایران سیری خزنده و نامحسوس داشت چرا که از نظر استیل و فرم با مظاهر شعر سنتی ایران تفاوتی نداشت و بدعتی فاحش ارائه نمی داد.1
شاید در طول
تاریخ ادبیات معاصر، آثار هیچ شاعری به
اندازة شهریار مورد مداقه و بررسی قرار نگرفته ودر این مورد
اظهارنظرهای مختلف و گاه ضد و نقیض هم ابراز نشدهاست و در این
خصوص، کم نبودهاند کسانی که موفقیت شهریار را درمواجهه با رقبای
قدرتمندی چون امیری فیروز کوهی، ابوالحسنورزی و رهیمعیری و...
مدیون قدرت و تسلط شاعرانه و دلیل اقبال عامبه آثار او را شاهکار
بودن و
شعریت محض دانستهاند. صرف نظر ازاین عقیدة شیفته وارانه، که خود
جای بحث دارد، باید گفت کهموفقیت شهریار مدیون وجهی دیگر است که
همواره از نظر ناقداناین عرصه پنهان مانده است. هر چند که
امروزه، رنهولک، نظریهپردازنقد جدید، به کلی منکر ارزش نقد تکوینی
شده است و اعتقاد دارد کهآثار ادبی باید فارغ از مقتضیات سیاسی -
اجتماعی زمان خود دربوتة نقد قرار گیرد، اما آثار شهریار روشنترین
مصداقی است که ما رادر پذیرفتن نظریة رنهولک دچار تردید میکند.
چرا که بررسی شعرشهریار بدون در نظر گرفتن مقتضیات زمانی ممکن
نیست.
در تاریخ تطور ادبیات ایران، هیچ مقطع زمانی به اندازة
مقطع زمانیفعالیت ادبی شهریار دستخوش بحران و رفورماسیون نبوده
است چراکه در این برهه به دنبال روی کار آمدن حکومت پهلوی و
اصراری که
در مدرنیزه کردن بافت سنتی جامعه وجود داشت،
جامعه با دگرگونیهای ساختاری و بحرانهویت و شناور شدن ارزشها و ضد
ارزشها مواجه شده بود و شهریار نمایندهای از این نسلاست و هیچ
یک از آثار ادبی او بیتأثیر از این تحولات نیست.
از دیدگاه
جامعهشناسی یکی از مهمترین دلایل سنتگرائی مردم ایران، عدم
وجود حلقةروشن فکری کارآمد و مؤثر بوده است. به عبارت دیگر طبقة
خواص و نخبگان، علاوه بر اینکهدرصد ناچیزی از جامعه را تشکیل
میدادند، به دلیل آمار بالای بیسوادی و عدم وجودرسانههای
ارتباطی مطلوب و نیز بیاعتمادی مردم نسبت به اهداف و نیات آنان،
قادر به سمتو سو دادن افکار عمومی نبودهاند و لذا عامة مردم در
ورطة این بحران هویت که متعاقب مواجههبا نشانههای تمدن جدید
حادث شده بود، تنها و بیراهنما قرار گرفته بود و ناگزیر از
واکنشانفعالی بودند.
شعر شهریار، روایتگر این انفعال و کنشپذیری عامة مردم است و از این روست که مورداقبال عام قرار میگیرد.
رقبای
شهریار، در مواجهه با این دگرگونیها، براساس واکنشی که نشان دادند
به دو گروه تقسیمشدند. گروهی همچون مرحوم امیری فیروزکوهی، رهی
معیری و... بیتفاوت از این مسئلهگذشتند و چرخة شتابانگیز تحولات،
تأثیری در دنیای ساکن و سنتگرایانة آنها به جاینگذاشت
غافل از
اینکه با پاک کردن صورت مسئله، هرگز مسئله حل نمیشود و مشکل به
جای میماندو روند تکاملی جامعه، خواه ناخواه سنتگراترین لایههای
جوامع را به پذیرش حقیقت وجودخود وامیدارد و منادیان این رویه را
ناگزیر در حصارهای انزوای خود خواسته زندانی میکند.
گروه دوم
همچون نیمایوشیج، شاملو و... با توجه به موقعیتشناسی و فراستی که
واجد آنبودند پیام این نوگرائی را پیش از جامعه دریافتند و به سنت
شکنی پرداختند و هرچند که ارزشتاریخی کار آنها کماکان محفوظ بود اما
با توجه به عدم متابعت جامعه از آنان و کند بودن روندتکامل و
دگرگونی در قشر مردم، تنها ماندند و همچون بدعت گزارانی که قوانین
و عرف روندتکامل و دگرگونی در قشر مردم تنها ماندند و همچون
بدعتگزارانی که قوانین و عرف را زیر پانهادهاند، مورد طعن و تعرض
قرار گرفتند.
شگرد شهریار این بود که با این روند تغییر، قدم به
قدم همراه شد و نه چون سنتگرایان عقبماند و نه چون نوآوران پیش
افتاد و لذا در هر برهه از زندگی هنری خود احساس هم ذات پنداریو
همدردی جامعه را برانگیخت:
ای وارث عزیز
میراث خود بگیر و به حرمت نگاه دار
چیزی بر آن فزای و از آن هیچ کم مکن
ملیت تو چیست جز آداب و جز سنن
سنتشکن، صیانت خود را شکستهاست
حالت
شهریار، در برخورد با مظاهر تمدن جدید، همچون عامة مردم، همانند
کودکی است کهدر برخورد با چیزی ناشناس، هم کنجکاویش برانگیخته
میشود و هم ترس بر او عارضمیشود و به رغم همة اصرار و تاکیدی که
در شعر شهریار بر حفظ سنت میشود، کلمات وتعبیرات خارجی به طور
مفرط استعمال میشود.
نقاش عزیز
این تابلو اگر خوب درآمد از کار
در موزة روزگارها خواهد ماند
در آلبوم یادگارها خواهد رفت
بگذار «نوبل» به نور چشمان بدهند!
این
کنجکاوی و شیفتگی در جای جای آثار او دیده میشود. چه در آنجا که
با استعمال لغاتخارجی و غیر ادبی حریم ممنوعة غزل فارسی را در هم
میشکند:
گو آسمان وظیفة شاعر نمیدهد
گو نام ما به خفیه بلیسد زلیستم
سر باز مفت، این همه در جا نمیزند
سرهنگ گو ببخش، به فرمان ایستم
و
چه در منظومة حیدربابا، که در حقیقت نگاهی نوستالژیک به دنیای
کودکی شاعر است وشاعر در جای جای آن از عشق و علاقة خود به زندگی
سنتی سخن میگوید و میخواهد کهدرد و بلای زائران سفر کربلا نصیب
تمدن شود، به طور بیمقدمه و غیرمترقبه، یکی از آشنایانخود را به
تولستوی - نویسندة روسی - تشبیه میکند. و جالب این است که در
جدال بین کهنهپرستان با نیما و نوگرایان، شهریار تنها شاعر غزلسرائی
است که در مقام قبول و پذیرشپیشنهادات نیما درآمده، و به این
ترتیب با شکاف انداختن در حلقة مخالفان شعر نو، مراتبترویج و
گسترش شعر نو را فراهم میآورد:
نیما غم دل گو که غریبانه بگوییم
سرپیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قلة آن قاف
از دل به هم افتیم و دو دیوانه بگرییم
شهریار در منظومههای «دو مرغ بهشتی» و «هذیان دل» از نیما متأثر میشود و این خود زمینةمقبولیت شعر نیما را پدید میآورد:
مرغان خیال وحشی من
تنها که شدم برون بریزند
در باغچة شکفتة شعر
با شوق و شعف بجست و خیزند
تا میشنوند صوتی از دور
برگشته چو باد میگریزند
در حجلة خلوت دماغم
علت
این رفتار دوگانه در شهریار، بیش از همه به شخصیت رومانتیک و
احساساتی او مربوطمیشود. او روشن فکری نیست که از زیج نخبهگرائی
به رصد پدیدهها بپردازد و قدرت تجزیه وتحلیل مسائل را داشته باشد و
البته این توقع از یک شاعر احساساتی بیجاست. شهریار بامظاهر
مدرنیته، رویکردی انفعالی دارد. او فاقد برنامهریزی و تفکر از پیش
اندیشیده شده استو با هر یک از پدیدههای نو، به طور موردی برخورد
میکند. مثلاً در قصیدهای با ردیف «پیشماست» شاعر به کلی خط
بطلان بر دستاوردهای قرن جدید میکشد و فرهنگ سنتی سرزمینشرا
میستاید.
جان من، بازآ به جای خود که جانان پیش ماست
مدعی آرایش تن میکند، جان، پیش ماست
علم اگر ماه فلک باشد چراغی بیش نیست
گو چراغی هم نباشد چشم وجدان پیش ماست
با چراغ علم، راه بتپرستان میروند
کعبه چشمانداز ما و راه ایمان پیش ماست
البته غرب ستیزی شهریار، با غربستیزی هیستریک جلال آلاحمد و پیروانش فرق میکند وهدفی ایدهآلیستی را به دنبال ندارد.
ما
از شهریار انتظار نداریم که به عنوان نظریه پرداز اجتماعی به
کالبدشکافی بحران هویتی وآسیبشناسی آن بپردازد ولی حداقل توقع
داریم که واقع بین باشد و کاستیها و نواقصفرهنگمان را در ضمن
ستایش ویژگیهای آن از نظر دور ندارد. و گرنه برخورد سطحی و
شعارگونه با کشفیات جدید عصر حاضر همچنان که در شعر «پیام به
انیشتین» وجود دارد گرهی از کارفرو بستة این سرزمین نمیگشاید:
انیشتین ناز شست تو
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا میشکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوف نیز جهان ما حباب روی چینِ آب راماند
منِ ناخوانده دفتر هم، که طفل مکتب عشقم
جهان جسم، موجی از جهان روح میدانم
اصالت نیست در ماده
در
قطعة «مومیائی» که به دنبال دیدار شاعر از زادگاه خود، پس از غربت
چندین ساله سرودهشده است، با گریز نامناسبی به مقدسات روبرو
هستیم:
شانههایم در فشار تنگنا و تیرگی
یک ستاره کور، سوسو میزند آن بیخها
روزن عشق و امید
چشمهائی خیره میپاید
غرش تمساح میآید به گوش
دست موسی و محمد با من است
میرویم
وعدة انجا که با هم روز و شب را آشتی است
صلح چندان دور نیست
شب به خیر
این
ناکجاآباد که شب و روز را در آن با هم آشتی است زائیدة توهم
قدرتمند شاعر است. ماایرانیان اصولاً مردم متوهمی هستیم و همواره
میل به رجعت به گذشته داریم، شاید به این دلیلکه میخواهیم از
واقعیتهای عریان زمانمان، یعنی به حساب نیامدن در معادلات
بینالمللی،عقبماندگی و سهم نداشتن در علم و دانش فرار کنیم و به
گذشتهای پناه ببریم که هنوز طعم تلخشکست در نبرد نابرابر با
قدرتهای غربی را نچشیده بودیم و این رویه بیشباهت به
واکنشهایبیمار گونة دفاعی نیست. گریز به دنیای بیمسئولیت کودکی،
آنچنان که شهریار در منظومةحیدربابا به آن میپردازد از همین مقوله
است.
طبیعی است که این تقریرات شهریار، زبان دل روحیة شکست
خوردة عامة مردمی است کهدوشادوش شهریار ناظر تحولات بودهاند و
میخواهند به چیزی دل خوش کنند و از این رهگذرشعر شهریار اقبال عام
مییابد، چون شهریار آئینهای در برابر نقائص و عیوب جامعه نمیگذارد
وبا همة ضعفها و کاستیها جامعه را میستاید. از این روست که با
واکنش طرد و انکاری کهنصیب همیشگی نوآوران و سنت شکنان این مرز و
بوم شده است مواجه نمیشود.
مآخذ:
1- نظریة ادبیات، رنه ولک و اوستین اوبر، ترجمة ضیاء موحد و پرویز مهاجر
2- چکیدة روانشناسی، کاپلان و ساروک، ترجمة دکتر پورافکاری
3- دیوان شهریار، انتشارات رسالت
4- به همین سادگی و زیبائی، جمشید علیزاده، نشر مرکز
5- گفتگو با شهریار، جمشید علیزاده
6- گرایشهای متضاد در ادبیات معاصر، عبدالعلی دست غیب
7- شهریار، این ترک پارسیگو، حسین منزوی، انتشارات برگ
8- شعر و شاعران، محمد حقوقی
9- از مهتابی به کوچه، احمد شاملو
10- از پنجرههای زندگانی، محمد عظیمی
بسیاری از کسانی که شهریار را یکی از چهره های
مطرح در سطح غزل معاصر می دانند از پرداختن به اشعار سیاسی -اجتماعی او که
در سالهای آخر عمرش سروده تعامدا طفره می روند .شاید استدلال آنها این
باشد که که در بررسی کارنامه شعری شهریار این اثار نقطه ضعفی محسوب می شود
.اما همان طور که با پاک کردن صورت مسئله،مسئله حل نمی شود لازم است این
وجه پرداخت نشده که اتفاقا شاملا درصد معتنا بهی از حجم اشعار شهریار می
شود بدون لحاظ کردن تعصب نقد شود.
چرا نه تنها این مورد مخصوص
به شهریار نبوده و نظایر آن در هم عصران شهریار دیده می شود بلکه یکی از
اساسی ترین جنبه های اختلاف بین طرفداران مکتب هنر برای هنر با هنر برای
جامعه است.
با شناختی که از شهریار به عنوان یک شاعر آوانگارد
در زمان خوددر ساختار شکنی غزل سنتی و سر پیچی از رعایت مبانی استاتیک
داریم ، برذای ما غیر قابل تصور نیست که شاهد باشیم شهریار در پیرانه سر دو
باره دست به تغییر در ساختار غزل بزند و غزلهائی متفاوت از فرمهای معهود
قبلی بسراید.مضاف بر اینکه او در اذین زمینه تجربه شعرای دوره مشروطیت را
پیش رو دارد که قالب های سنتی را در خدمت سرودن شعرهای سیاسی در آوردند
؛هرچند اهمیت اشعار دوره مذکور نه از لحاظ تکنیکی و هنریست بلکه از لحاظ
محتوائی ست.
هم چنان که ادبیات دوره مشروطه بازتابی از حوادث و
اتفاقات آن دوره و ناشی از ناتوانی ساختار تصنعی شعر آن زمان در پرداخت و
همراهی با این تحولات بود که منجر شد شاعران آن دوره در استفاده از واژگان
دایره لغات خود را وسیعتر کنند این قبیل اشعار شهریار نیز محصول همان عدم
هماهنگی ست.شاعر بدون اینکه کاملا در متن جریان این تحول و حادثه قرار
گیرد و آن را در ذهن خویش درونی سازد تحت تاثیر حوادث انقلاب اسلامی قرار
گرفته و ناچار پوسته شعرش را شکافته است تا بتواند از کلمات ساری و جاری
مصطلح آن زمان استفاده کند تا شعرش رنگ و بوی زمان داشته باشد:
دمید فجر که خورشید باز می گردد
امید در دل نومید باز می گردد
نگین ملک سلیمان ستانده ایم از دیو
دوباره جام به جمشید باز می گردد
نگین گم شده اینک حکومت اسلام
که با مراجع تتقلید باز می گردد
شاعران
طراز اولی چون شهریار که به ذهن و زبان و دایره واژگان خاصی دست یافته
اند و واجد صافی ذهنی دقیقی هستند که هر کلمه بیگانه و جدید بدون پرداخته
شدن نمی تواند وارد شعر آنها شود .جز در مراحلی که شاعر قصد طبع آزمائی و
سیاه مشق نوشتن داشته باشد.مثلا دو واژه زندانی و پیروزی امکان نداشت در
شعرهای مالوف شهریار این چنین بدون عقبه و پرداخت وارد شود ولی مع الاسف
این واژه ها در شعرهای متاخر شهریار بدون پرداخت وارد می شوند و به کل شعر
لطمه میزنند:
شکافت ظلمت شبهای بهمن و اسفند
شکفت در دل زندانیان فروغ امید
از آنکه مژده پیروزی است و نوروزی
چو لاله داغ به دل نیز می توان خندید
رخداد
جنگ تحمیلی نیز از چشم شهریار دور نمی ماندو اراده او در این زمینه معطوف
به تهییج و تشویق مردم به دفاع از میهن اسلامی می شود:
جبهه را بازر نیاز است و ترا باز بخوانند
تو سرودی که با انجام و به آغاز بخوانند
یا
این جبهه تا عرش برین توفیق پروازیش هست
خون شهادت می کند نقشینه پر و بال ما
همچنان
که همه اشعار شهریار در یم سطح از ارزش ادبی نمی باشد،در این اشعار نیز
موارد ضعف و قوت وجود دارد.مخاطب شهریار در این اشعار توده های بی شکل و
هویت مردم است که قرار است از طریق این اشعار فرمایشی سمت و سو داده شوند و
در جهت منویات حاکم گام بردارند.لذا همت او مصروف این شده که به ساده ترین
زبان ممکن که گاه به نثری گزارش گونه می گراید به بیادن مطلب بپردازد:
زن الگو مثالش بنت زهرا زینب کبراست
که سر مشقی به خوش خطی این خاتون نخواهد شد.
نهایت هنر شهریان در این شعر ایجاد نوعی جناس میان خط و خاتون است.
برو عیالدت معلول جان فشان جهاد
که پر فشانده ملائک به پای ایمانش
یا
بنام این شهدا کن بنای مدرسه ها
که در صحیفه تاریخ یادگارانند
با
توجه به روزمره بودن این اشعار ،شهریار از طبیف وسیعی از اصطلاحات محاوره
ای و ،لغات خارجی و ترکیبالت روزنامه ای بهره می گیرد و این تکثر و تنوع
کلمات در هیچ شاعر دیگری ذدیده نمی شود :
در جنوب و غرب ایران صهیونیستان بالخصوص
شهرها و ساکنان با خاک یکسان کرده اند
صرف
نظر از اینکه انگیزه شهریار در سرودن این شعرها احساس تکلیف بود یا
درخواستهائی که از او می شد این سوال باقی می ماند که آیا می شود از شعر
جهت تبلیغ و تهییج عواطف توده ای استفاده ابزاری کرد و هم چنان به مبانی
زیبائی شناسی آن پایبند ماند؟به عبارت دیگر آیامحتوا آنقدر اهمیت دارد که
بتوان فرم را فدای آن کرد؟
بر اساس مثلث س.ک. استید که در آن
شعر، شاعر و شنوندگان (مردم)هر کدام راس یک مثلث را تشکیل می دهند ،آنجا که
شاعر و شنوندگان به هم نزدیک می شوند راس سوم که شعر است از دو راش دیگر
دور می شود و ماهیت شعر صدمه می بیند.
تا پیش از تاثیر ادبیات
غرب و استقلال یافتن انواع هنر از هم در ایران شعر غالب ترین هنر بود و
علاوه بر استعمال در جای خود محملی برای آفرینش ادبیات داستانی و ارائه
اندیشه های فلسفی و اخلاقی بود.لذا شاعران دوره مشروطه نیز از شعر برای
انتقال پیام های اجتماعی و بر انگیختن احساسات توده ای بهره گرفتند که
.غافل از اینکه تغییر در محتوا نیازمند رویکردی دیگر گونه به ساختار شعر
بود و محدودیتهای قالبهای کلاسیک مانع آفرینش آثار طراز اول می شد..کار
شهریار هم بی شباهت به کار شعرای دوره مشروطه نبود.
رخداد های
اجتماعی با همان سرعت که عامهع مردم را تحث تاثیر قرار می دهند نخبگان را
نمی توانند متاثر کنند چون نخبگان با موضوعات بر خورد آگاهانه تری دارند و
بدون تحلیل و تجزیه با مسائل برخورد نمی کنند
در صورت همراهی
با حرکتهای توده وار چون مسائل به صورت درونی نشده در ذهن شاهر تلنبار شده
است پرداختش نیز سطحی و عاری از ظرافت خواهد بود چرا که فرق است میان چیزی
که دل مشغولی و دغدغه اصلی شاعر است با آن محصول سفارشی از تولید به مصرف
که شب سفارش شده و صبح باید از تریبونهای رسمی قرائت شود.در این شعرها ما
شاهد تلاش شهریار ادیب و شاعر هستیم که سعی می کند این مضمونهای دیکنه شده
را رنگ و لعابی از شعر دهد و از چنته خود هر هنری دارد در بیاورد
خواه تتقابل قطبهای مثبت و منفی:
بهوش تا نشود نقل رستم و سهراب
که نوش داروی تو وحدتست و آگاهی
یا تضاد کوه و کاه
کنون که میدمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوههای دسلاطین که می شود پر کاهت
هرچند
الگوی شهریار در این قبیل شعرها ادبیات مشروطه است و گاه زبان او بقدری
نزذدیک می شود که فکر می کنیم داریم شعر عارف یا فرخی یزدی را تورق می
کنیم:
نوجوانان وطن بستر به خاک و خون گرفتند
تا که در بر شاهد آزادی و قانون گرفتند
لاله از خاک جوانان می دمد بر دشت و هامون
یا درفش سرخ بر سر انقلابیون گرفتند
خرم آن مردان که روزی خائنین در خون کشیدند
زان سپس آن روز را هرساله عید خون گرفتند
آری
عید خون معلوم نیست چه زمان و چه وقتی این عید خون و این تنش و دشمنی بین
حق و باطل و خیر و شر خاتمه می یابد و چه زمانی جامعه دور از دست آرمانی
تشکیل می شود و چقدر انسانی ترست افکار مولانا آنجا که می گوید
خون به خو ن شستن محال آمد محال
باری چون شهریار در اواخر عمرش به این طبع آزمائی دست یازیده بود عمرش کفاف نداد تا تجربه هایش را در این زمینه تکمیل کند ولی بهر حال به عنوان تجربه ای در کارنامه شعرزی شهریار باقی ماند و مسکوت گذاشتن آن جز امکان تکرار و دوباره کاری این تجربه ناموفق در شاعران جوان موجب خدشه دار شدن ارزش هنری دیگر اشعار شهریار نمی شود. .تدوین مجموعه شعر یا جنگی که آئینه تمام نمای ادبیات یک خطه یا مقطع زمانی خاص باشد هرچند ممکن است در بادی امر کاری ساده به نظر برسد و با در دست داشتن تعدادی فاکت خام و گزینش تصادفی آن نمونه ای فراهم آورد اما نتیجه نامطلوبی که از این گزینش سهل انگارانه ایجاد می شود بویژه اگر در مقدمه مولف ادعاهائی هم مستتر باشد ما را ملزم می کند که در بررسی این قماش تالیفها سخت گیر تر باشیم.
در ارزش گذاری و نقد مجموعه اشعار منتخب باید مولفه هائی ازقبیل
تطابق آماری،
سواد و ذوق ادبی مولف ورعایت موازین علمی
عدم تعصب و جانب گیری
جامعیت
مورد ارزیابی قرار گیرد.و طبعا مجموعه ای مطلوب خواهد بود که از لحاظ این چهار مولفه کارنامه قابل دفاعی داشته باشد وگرنه تا به حال چندین جنگ و مجموعه در ارتباط با شعر خطه آذربایجان منتشر شده است که نتوانسته است نشانگر این ادبیات مظلوم و مهجور باشد و گزیده ای سنجیده فرا روی مشتاقان ادبیات قرار دهد.
یکی از آخرین کتابهائی که سعی دارد به بررسی چهره
های شاخص شعر نو در خطه آذربایجان بپردازد کتاب از دیار ابرها یا فارسی
گویان نو پرداز آذربایجان از 1265 الی 1365 تالیف حسین جعفری است .همان
طوری که عنوان کتاب گویاست قرار است در این مجموعه چهره های شاخص شعری که
در صد ساله 1265 الی 1365 فعالیت داشتند مورد معرفی و بررسی قرار گیرند.
آنچه
این کتاب را از یک تذکره الشعرای معمولی افتراق می دهد اینست که هدف و
اندیشه ای در ورای تدوین این کتاب وجود داشته و مولف محترم می خواسته
شاعرانی از آذربایجان را که به نحوی رنگ و بوئی از زمان معاصر را در اشعار
خود بازتاب دادند و در قالب های نو طبع آزمائی کردند معرفی کند صرف نظر از
اینکه این نو آوری برگرفته از تجربیات شخصی این شاعران بود یا شخص نیما.و
مقدمه موجز و با وسواسی که در ابتدای کتاب آمده است نوید کاری حساب شده را
می دهد .
دومین نکته قوت این کتاب در نظر داشتن شعرای گمنام شهرستانی
است که بهر حال بر رغم واجد بودن استعداد و تسلط شاعری بدلیل دوری از مراکز
رونق ادبی و اقامت در محیطی ایزوله و بسته امکان نشو و نما از آنان سلب
شده و با بی نصیب ماندن از موج تحولات ادبی دستخوش توقف و درجا زدن شده
اند.نسبت شاعر با مخاطبان فرهیخته مثل نسبت گل است به گلدان.هرچه بستر
پرورش گل وسیعتر باشد دامنه شکوفائی فراهم تر خواهد بود.
ضمن تشکر از زحمات مولف عالی قدر و آرزوی موفقیت برای ایشان ، ما این مجموعه را بر اساس مولفه های مذکور مورد ارزیابی قرار می دهیم .
1.تطابق آماری
مولف محترم در مقدمه ابتدائی اهداف خود را چنین توضیح داده است و چنین عذرهائی آورده است:
"....
آنچه در این کتاب آمده تمام پتانسیل و توانمندی های شعر معاصر اذربایجان
نیست .حوزه کار این کتاب ،یک صد سال از شعر معاصر آذربایجان یعنی از 1265
ه.ش -سال تولد میرزا جعفر خامنه ای- به بعد است......تعداد شاعران نوگرای
آذربایجان می توانست بیش از این باشد اما به سه دلیل این امر مقدور نشد1.
اولا این کتاب تذکره الشعرا نیست که هر شعری سروده شد انتخاب شود .2
در
این مجموعه شاعرانی انتخاب شده اند که بتوانند نماینده مناسبی برای حیثیت
ادبی آذربایجان باشند و بتوانند در کنار بزرگانی چون شهریار،ایرج،مفتون
امینی و پروین اعتصامی قرار گیرند.
ثالثا در آذربایجان جوانانی به منصه ظهور رسیده اند که باید شاهد کمال و پختگی آنها باشیم.
هرچند
از دیدگاه هیچ ذوق سلیمی این عذر ها پذیرفته نیست و بهتر بود مولف توضیح
می داد که در سنجیدن اینکه کدام شاعر می تواند در کنار شهر یار و.... قرار
گیرد از چه معیار و ملاکهائی استفاده کرده است.
در ثانی ،مولفی که عمران صلاحی را برغم تولد در تهران جزو شاعران آذربایجان می داند چه عذری برای عدم قرار دادن مرحوم حسین منزوی، حسن اسدی {شبدیز}،عباس علی یحیوی (ائلچی) و رشید مقدم دارد؟محض اطلاع از هرکدام از شاعران نمونه ای ذکر می شود که گویا صحت مدعای بنده باشد:
حسین منزوی:
بشنو اکنون که زیر زخم تبر
این درخت جوان
چه میگوید:
هر نهالی که برکنند،
به جاش
جنگلی سرکشیده ، میروید
های جلاد سروهای جوان!
ای رفیق همیشهی تیشه!
باش تا برکنیمت از ریشه!
مگر زنجان سالها پیش با عنوان ولایت خمسه جزء آذربایجان نبوده و روحیات آذری در آثار مرحوم منزوی موج نمی زند؟آیا نقش مرحوم منزوی در ایجاد غزل معاصر قابل انکار است؟
حسن اسدی(شبدیز):
تن چرکین شب را چنگ می زد
هیولای سیه چنگال طوفان
سروش خفته را آگاه می کرد
ز تقدیر سیاه تیره بختان
شراب خونی فریاد می ریخت
ز جام حلقنای قاصدک ها
شعاع شعله خوناب می جست
ز چشم آتش افروز ملک ها
عروس اختران در برکه ابر
میان مسلخ گرداب می مرد
ز خشم سرکش ابلیس بیداد
اهورا در رسکوت خواب می مرد
ز انگشتان گردون زاده می شد
عذاب روح سای پنجه گور
به تیر شب روان در سینه می مرد
غریو دیده بان قلعه نور
سیاهی بود و ارواح سیاهی
گلیم روشنی را می جویدند
صراحی در کف و تابوت بر دوش
به تدفین سپیدی می دویدند!
لازم به توضیح اسد که حسن اسدی یکی از شاعران واقعا صاحب سبک و پیش رو در زمینه شعر نو بود و با دو کتاب شب تاب در شب یلدا و تیشه عشق این را نشان داد و در مقاطعی همکاری فعالی با مطبوعات داشت چنانکه در دو کتاب راهیان شعر نو و گزیده ای از غزل معاصر از شعرهایش انتخاب شده است ..متاسفانه اقامت در سراب او را از کانون شعر و ادب منتزع ساخت.وظیفه مولف چنین کتابهائی شناسائی این شاعران است.
عباس علی یحیوی(ائلچین):
کاشاکاش توفانی ببارد
ایشان یکی از شاعران همچنان فعال در عرصه شعر نوی اردبیل است و بهرحال عقبه ای در آن خطه دارد.آیا اردبیل جزء آذربایجان حساب نمی شود.صحبت ما در مورد یک قوم است نه مرزبندی های قراردادی کشوری که می تواند با لایحه و طرحی جابجا شود.
رشید مقدم:
ریشه در غم دارد
ساقه سبز تمنای دلم
باغ رویائی من
نغمه ساکت سبزی دارد
چون سر زلف چمن های بهاری گمنام
*
نرم چون باد بیا
پری کوچک من
پشت پرچین بنشین
تپش قلب مرا در نگه برگ بخوان
و دو دست پر ایثارت را
آشنا با صدف شبنم احساسم کن
*
پری کوچک من
ریشه در غم دارد
ساقه سبز تمنای دلم
پشت پرچین بنشین
عشق اگر رخصت داد
گرم و رخشنده چو خورشید بتاب!
2.سواد و ذوق ادبی مولف و رعایت موازین علمی
ملاک مولف برای انتخاب شاعران، توانائی قرار گرفتن در کنار شهریار و پروین و ایرج بوده است.حال سوال اینجاست که چه فاکتورهائی به مولف محترم این توانائی و بینش را داده است تا از بین این همه شاعر ریز و درشت تشخیص دهد.راستی مگر ادبیات مسابقه المپیک است و مولف کرونومتر بدست فعالیت این عزیزان را رصد می کند که کی قرار است به رکوردهای نهائی برسد؟
شعرائی که مولف محترم به عنوان شعرای معیار برگذیده و ملاک انتخاب را هم ردیف بودن شعرا با آنان دانسته شعرای صاحب سبک و زبان مستقل بوده اند.این خصیصه شعرای طراز اول است که اگر قرار بود حقیقتا مبنای این کتاب باشد تعداد شاعران این مجموعه به انگشتان دست نمی رسید.
اگر منظور مولف را میزان اشتهار شعرا بدانیم باز ممکن است تعداد بیشتری از این شعرا در مجموعه جائی نداشته باشند.لذا بهتر بود مولف ملاکی ملموس و غیر قابل مناقشه مثل چاپ مجموعه اشعار یا فعالیت در مطبوعات یا انجمنهای ادبی را لحاظ می کرد.
ملاک مولف باید چیزی ملموس و قابل استناد باشد .همین استاد شهریار و مفتون شعر های عالی متوسط و گاه پرنقصی هم دارند مگر قرار است که هر کس که در ادبیات طبع آزمائی می کند یک حیدربابا بسراید یا شعر توسن را بسراید تا در این منظومه جائی داشته باشد. بعلاوه خود مولف به این ملاک پایبند نمانده است.همین شعرهای منیر طه که شعری متوسط است چه چیز را ثابت می کند:
مولفی که در تعریف شعر نو باز مانده و نتوانسته است مصداقی قابل افتراق از موارد مشابه ارائه دهد چه عذری می تواند برای از قلم انداختن مرحوم استاد شیدا و مرحوم جواد کناره چی و استاد عابد دارد.برای نمونه یک غزل استاد جواد آذر و قسمتی از چهارپاره استاد عابد را نقل می کنم :
همین نه من که به هر گوشه سوگوارانند
چو لاله همنفس داغ خیل یارانند
به هم نوائیت ای مرغ حق در این شب تار
چکیده خون دل از نای ،حق گزارانند
ز پایداری منصور قصه کوته کن
که پایدار در این عرصه سر بدارانند
نشسته بر سر راه غروب تلخ عدم
در انتظار شبانگاه تیر بارانند
چو گرد باد ز حیرت به خویش می پیچم
که یکه تاز در این دشت نی سوارانند
چهار پاره ای از استاد عابد:
آهم به یاد آن شب رویائی
روشن کند به سینه چه مشعلها
آن شب که یافت از لب تو کامم
طعم تمشک وحشی جنگل ها
من آن تکیده شاخه پائیزم
کز بر و بار هست تهی دستم
تو آن شکفته نوگل فروردین
خواهی ز عطر خویش کنی مستم
من در غروب سرد خزان بینم
سرمای جانگداز زمستان را
تو صبح نو بهاری و می بخشی
از خنده جلوه باغچه جان را
3.عدم تعصب و جانب گیری
مولف در ابتدا تاکید داشته که نمی خواسته است تذکره الشعرا تالیف کند که ظاهرا کلاس کارش را بالاتر از تذکره الشعرا می دانسته ولی مزیت های کارش را بر تذکره الشعرا بر نشمرده است.حال آنکه تذکره الشعرا هر ایرادی داشته باشد لااقل این حسن را دارد که بدون لحاظ تعصب و جانب داری از همه شاعران نامی می آورد و خواننده خود می تواند در مورد خوب یا بد بودن شاعر و شعر نظر دهد بر عکس در این مجموعه ما فقط سلیقه مولف را داریم که طبعا قابل مناقشه است.
4. جامعیت
به خاطر دارم که روزی در محفلی شاعرانه صحبت از بیتی بسیار زیبا از یک شاعر کم سواد آذربایجان می رفت و اساتید حضور داشتند و هر کدام به فراخور در این زمینه حرفی می زد که چگونه می تواند ذهنی آموزش ندیده بیتی چنین قدرتمند را بیافریند.بنده نیز جسارتا عرض کردم که اصولا یک تفاوت ماهوی بین طبایع شعرای آذربایجان و سایر نواحی وجود دارد.اگر جنبه تسلط کلامی و فنون ادبی در آن شاعران قوی باشد جنبه عاطفی و خیال پردازی در شاعران آذربایجان قوی تر است.اصلا چرا راه دور برویم.شهریار و استاد احمد گلچین معانی دو غزل هم وزن دارند
این از غزل شهریار
گاهی گر از ملال محبت برانمتو این غزل گلچین معانی
ای خوشتر از نسیم جنان باد دامنت
جان تازه شد به بوی روان پرور تنت.
دامن به نازمیکشی و میروی،که باز
گویم به صد نیاز،که دستم به دامنت
آویز گوشواره کنی لعل از آنکه هست
الماس تیره پیش بنا گوش روشنت
چون سایه همره توام ای آفتاب حسن
تا راه دیگران نزند چشم رهزنت
زان خوی تند بس بدلم خار غم خلید
یکدم گلی به کام نچیدم ز گلشنت
غزل گلچین چنان تصنعی و متکلف است که از همان مصراع اول ترکیب نچسب باد دامن و نسیم جنان توی ذوق می زند و مابقی تکرار کلیشه های قراردادی است.اما غزل شهریار با این بیتهای بلند دریائی خروشان از احساس و عاطفه را فرا روی ما قرار می دهد.استاد نظمی که در محل حضور داشت ضمن تایید عرایض من فرمودند که یکبار از بیژن ترقی شنیدم که مرحوم ....قبل از اینکه بخواهد غزلی بسراید چند شعر از شهریار می خواند تا احساساتش برای سرودن غزل تحریک شود.
با این حساب شعرهای آذربایجان از حیث عاطفی بسیار غنی هستند که متاسفانه این خصیصه در اشعار انتخاب شده کمتر نمود دارد.
دوم اینکه کمتر از اشعاری استفاده شده است که صبغه آذربایجانی دارد.مثل شعر ارک یا خان ماکو
سوم اینکه بهتر بود یادی نیز از شاعران درگذشته چون مرحوم مهدی خازن می شد که شاعری بود بسیار قوی.
با شعری از مهدی خازن سخن را به پایان می برم و امید وارم در مجموعه ای دیگر این نقائص وجود نداشته باشد.
تا در میان شط شفق آفتاب مرد
بر پیکر زمین و زمان التهاب مرد
در باور دلم گل امید تشنه بود
افسوس بی حضور صمیمی آب مرد
خوناب دل بریز که آن زیب آسمان
گشت از مدار خارج و چونان شهاب مرد
بشنو صدای شیون فوج ستارگان
در غم سرای تیره شب ماهتاب مرد!
..*اگر از 1265 تا 1365 بشماریم صد و یک سال می شود!