نکته

چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 10:36 ب.ظ

 

 

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز 

 

که هست در پی شام سیاه 

                                     صبح سپید

نظرات (9)
پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 01:02 ق.ظ
خدا سایه و شما را برای ما نگه دارد با آن غزل های نابتان
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 08:08 ب.ظ
کنار دره‌ی تاریک رود پرسیدیم
«که هست از پی شام سیاه، صبح سپید؟»

ندا خموش درآمد که این حکایت پیر
هزار عمر گرفته‌ست با فریب امید...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 5 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:00 ب.ظ
درود بیکران استاد گرامی!
می خوانم و بهره می برم!
با احترام دعوتید به این حریم سوژه ی قاصدک ها!

پاینده باشید و سبز
امتیاز: 0 0
جمعه 7 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:34 ق.ظ
امتیاز: 0 0
جمعه 7 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 07:16 ب.ظ
سلام
احسنت
امتیاز: 0 0
جمعه 7 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:43 ب.ظ
selam Dr. yasha chokh yasha.
امتیاز: 0 0
شنبه 8 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:18 ق.ظ

وقتی خبرگزاری فارس فریب یک نشریه فکاهی انگلیسی زبان را می خورد:
نشریه گیزمودو از اینکه خبرگزاری فارس فریب خبر فکاهی نشریه اونیون را خورده و تصور کرده که واقعا احمدی نژاد نزد روستاییان سفید ‍پوست آمریکایی بیشتر از اوباما محبوبیت دارد چندان تعجب نکرده. گیزدومو می گوید اولین بار نیست که خیلی ها گول خبر غیرجدی اونیون را می خورند و می نویسد: اصلا چنین نظرخواهی آن هم توسط موسسه معتبر گالوپ وجود ندارد و خیلی جالب
قس علی هذا
با احترام همیشگی استاد رازدان
امتیاز: 0 0
شنبه 8 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:09 ق.ظ
سلام جناب استاد. تنها می توانم این مصرع ها را از آیه های زمینی برایتان بخوانم:
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشد
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
...
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
...
در دیدگان آینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
...
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای، جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
...
...
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمان است
آه ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها ...

امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:01 ق.ظ
سلام بر دوست و سلام بر استاد
بسیار زیبا بود. دست مریزاد.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام : ایمیل : وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد