۱ 

 روزی رضاخان با هیات همراه با ماشین جیپ در حال حرکت به سوی جنوب بوده که سر راه از یزد رد می شود و میبیند که مردم زیادی در آن جا گرد هم جمع شده اند. رضا شاه به جلو می رود و از حاضرین می پرسد که چه خبر شده..؟؟ در پاسخ می گویند که: آخوند فلان مسجد یک دعایی خوانده که کور مادرزاد را شفا داده است. رضا شاه می گوید: آخوند و فرد شفا یافته را بیاورید تا من هم ببینم. چند دقیقه پس از آن، آخوند را به همراه یکی… دیگر که لباس دهاتی به تن داشت و شال سبزی به کمر بسته بود را نزد رضاشاه می برند. رضا شاه رو به شفا یافته می کنه و میگه: تو واقعن کور بودی…؟؟ یارو میگه: بله اعلا حضرت.. رضاشاه می پرسد: یعنی هیچی نمی دیدی و با عنایت این آخونده بینایی خود را بدست آوردی..؟ یارو میگه : بله اعلاحضرت رضاشاه میگه: آفرین… آفرین… خب این شال قرمز رو برای چی به کمرت بستی…؟ یارو میگه: قربان… این شال که قرمز نیست… این سبز رنگ هست.. بلافاصله رضاشاه شلاق رو بدست میگیره و میفته به جونبه جون اون شفایافته و آخوند و سیاه و کبودشون میکنه و میگه قرسماق کثافت پوفیوز بی همه چیز… تو دو دقیقه نیست که بینایی بدست آوردی… بگوببینم فرق » سبز » و » قرمز » رو از کجا فهمیدی…؟؟؟

 

 ۲ 

فرازی از گفته قاضی شارع در سریال سربداران:
 

" قضاوت کار آسانی است. کافی است بدانی "داد" کدام است و "بیداد" کدام.
من به شما می گویم "داد" آن است که "خان" بخواهد ... "

۱ 

 

 روزی رضاخان با هیات همراه با ماشین جیپ در حال حرکت به سوی جنوب بوده که سر راه از یزد رد می شود و میبیند که مردم زیادی در آن جا گرد هم جمع شده اند. رضا شاه به جلو می رود و از حاضرین می پرسد که چه خبر شده..؟؟ در پاسخ می گویند که: آخوند فلان مسجد یک دعایی خوانده که کور مادرزاد را شفا داده است. رضا شاه می گوید: آخوند و فرد شفا یافته را بیاورید تا من هم ببینم. چند دقیقه پس از آن، آخوند را به همراه یکی… دیگر که لباس دهاتی به تن داشت و شال سبزی به کمر بسته بود را نزد رضاشاه می برند. رضا شاه رو به شفا یافته می کنه و میگه: تو واقعن کور بودی…؟؟ یارو میگه: بله اعلا حضرت.. رضاشاه می پرسد: یعنی هیچی نمی دیدی و با عنایت این آخونده بینایی خود را بدست آوردی..؟ یارو میگه : بله اعلاحضرت رضاشاه میگه: آفرین… آفرین… خب این شال قرمز رو برای چی به کمرت بستی…؟ یارو میگه: قربان… این شال که قرمز نیست… این سبز رنگ هست.. بلافاصله رضاشاه شلاق رو بدست میگیره و میفته به جونبه جون اون شفایافته و آخوند و سیاه و کبودشون میکنه و میگه قرسماق کثافت پوفیوز بی همه چیز… تو دو دقیقه نیست که بینایی بدست آوردی… بگوببینم فرق » سبز » و » قرمز » رو از کجا فهمیدی…؟؟؟

 

 ۲

 

فرازی از گفته قاضی شارع در سریال سربداران:
 

" قضاوت کار آسانی است. کافی است بدانی "داد" کدام است و "بیداد" کدام.
من به شما می گویم "داد" آن است که "خان" بخواهد ... " 

 

۳ 

 

میرزا ابراهیم خان کلانتر دارای نفوذ زیادی بود ووابستگان خودرابه مشاغل مهم منصوب می کرد. این نفوذ موجب نگرانی شاه ودرنهایت منجر به کشته شدن صدراعظم شد. نقل است که بازرگانی از دست ماموران مالیاتی اصفهان به ستوه آمده وبه حاکم برادر میرزا ابراهیم خان کلانتر بود شکایت برد. حاکم به وی توصیه کرد: اگر از سکونت در اصفهان ناراضی هستی "به شیراز برو. بازرگان پاسخ داد: قربان برادر شما حکم شیراز است. حاکم پیشنهاد کرد که بازرگان برای دادخوهی به تهران برود.بازرگان جواب داد:قربان برادر "ارشدتان وزیر شاه است. حاکم برآشفته فریاد زد: پس برو به جهنم. بازرگان بی درنگ پاسخ داد: قربان درآن جا هم ایمن نخواهم بود (زیرا چندین سال است پدر شما به آن جا مشرف شده است)

 

۴ 

 

این خاطره از بانو فریده دیبا، مادر فرح دیبا و مربوط به سفر محمدرضا پهلوی از مکزیک به نیویورک برای معالجه می باشد.

اوایل خرداد ماه بود که با یک هواپیمای کرایه ای متعلق به شرکت گلف استریم به نیویورک حرکت کردیم. این شرکت هواپیمایی، متعلق به یک ایرانی میلیونر به نام آقای نمازی بود. ( از اهالی شیراز )

در امریکا شرکت های هواپیمایی و شرکت های کشتیرانی و کارخانجات عظیم و حتی پالایشگاهها و چاه های نفت زیادی متعلق به ایرانیانی بود که ما هرگز نام آنها را نشنیده بودیم.

موقعی که شاه شنید. آقای نمازی ( یک ایرانی مقیم امریکا ) دارای چندین شرکت هواپیمایی و کشتیرانی و چند شرکت نفتی و پالایشگاههای نفت و کارخانه است، با تأسف گفت: من اگر در سال ۱۳۳۲ به ایران برنگشته بودم و در امریکا مانده بودم، حالا یک سرمایه دار بزرگ امریکایی و به دور از این همه بدبختی بودم.

کتاب خاطرات بانو فریده دیبا با عنوان دخترم فرح، ص ۴۴۸